تراژدی قاتل تنها در یکی از رمان های بوالو-نارسژاک

خبرگزاری مهر _ گروه فرهنگ: «قرارداد» نام یکی از رمان های مشترک پی یر بوالو و توماس نارسژاک است که چندی پیش ترجمه فارسی آن به قلم عباس آگاهی توسط انتشارات جهان کتاب منتشر شد. این کتاب یکی از عناوین مجموعه پلیسی نقاب است .پیش از این، ترجمه های دیگری از رمان های بوالو - نارسژاک مانند «چشم زخم»، «زنی که دیگر نبود»، «ماده گرگ ها»،«سرگیجه»، «با دلباختگی» ، «اعضای یک پیکر»، «مرغان شب» و «کارت منزلت» به چاپ رسیده است.

اگر مسائل اجتماعی و در مقیاسی دقیق تر، انسانی را موضوع اصلی آثار بوالو و نارسژاک بدانیم، «قرارداد» یکی از رمان های بسیار انسانی آن هاست. تقابل زن و مرد و حیله گری زنان، جنگ و عواقب آن، مسائل پزشکی و تا حدودی خرافه و فضای وهم آلود از جمله مسائلی هستند که می توان آن ها را در رمان های دیگری که از این دو نویسنده نام بردیم، مشاهده کرد.

  به طور خلاصه، در رمان «قرارداد» قاتلی وجود دارد که ژ نامیده می شود و در خدمت فردی به نام آقای لویی است. ژ بدون چون و چرا و در قالب یک فرد حرفه ای، شخصی را که به او نشان می دهند، از سر راه بر می دارد و پولش را دریافت می کند. در یکی از ماموریت هایش، بعد از کشتن فرد مورد نظر، به طور اتفاقی سگی او را زخمی می کند و او سگ را از محل قتل دور می کند. به مرور، بین ژ و سگ که رمولوس نام دارد، رابطه مالکیت به وجود می آید. کما این که در یکی از سطور کتاب، راوی دانای کل اثر اشاره می کند که: «رمولوس می جهد، ترکه را می قاپد و آن را نزد صاحبش می آورد. او همه چیز را می فهمد. ژ قسم می خورد که اگر لازم شود مبارزه کند، به خاطر سگش این کار را خواهد کرد.»

شخصیت پردازی و ساختن قصه دو کار جدا از همی بود که بوالو و نارسژاک در تولید رمان های مشترک شان انجام می دادند و این دو را به خوبی جفت هم قرار می دادند. در این رمان هم وضع به همین ترتیب است. البته شخصیت پردازی و توصیف درونیات ژ ، سرعت و قوت بیشتری نسبت به پیشروی قصه دارد. همان طور که خوانندگان این نوشتار مطلع اند، بوالو و نارسژاک مبدع ژانر جدیدی در ادبیات پلیسی بودند که در آن از پلیس و کارآگاه خبری نیست و شخصیت های اصلی، مردمانی غیر از بزهکاران و ماموران قانون بودند. این رمان ها به واکاوی شخصیت ها و انگیزه های درونی شان می پردازند و تا حدودی می توان آن ها را آثار روانشناختی دانست.

در رمان های بوالو و نارسژاک، گاهی زمان متوقف شده و سطور زیادی به نقل روانیات و اندیشه های شخصیت ها اختصاص پیدا می کند. در رمان «قرارداد» هم ژ، یک سیر تحولی را در شخصیت خود طی می کند و از یک قاتل خونسرد و همه فن حریف، تبدیل به شخصیتی می شود که اتفاقات بیرونی، استحکام درونی و بیرونی اش را به تزلزل وا می دارند. در یکی از فرازهای رمان، ژ اعتراف می کند. اما این اعتراف در خلوت و تنهایی رخ می دهد: «و بعد، آقای لویی روی من دست گذاشت!... و همه این آدم ها اون قدر زشت بودن که اصلا از نابود کردن شون ناراحت نمی شوم. تو، تو می تونی این رو بفهمی؟ دلم می خواست که تو بفهمی، چون من و تو ممکن بود توی یک جبهه نباشیم...»

در جایی از فرازهایی که ژ خطر را نزدیک خود احساس می کند، راوی داستان از زاویه ای بالاتر، درون شخصیت را این چنین تشریح می کند: « او که شدیدا از این کشف که بیچاره ای بیش نیست و این هم تازگی ندارد، آزرده شده است، به فکر فرو می رود! وقتی آدم رضایت می دهد که اسمش بوفالو، سپس گوجو، سپس ریکاردو، سپس کولن، سپس ری دی یر، سپس والاد، سپس یک حرف ساده «ژ»ی خالی باشد، نباید تصور کند که چیزی بیشتر از یک سایه، یک تصویر مجرد است. و حتی در دوره ای از زندگی، بیشتر از شبحی که به وی، فقط با یک بشکن زدن تصویری انسانی می دادند، نبوده است. «متصدی بار... آسانسورچی... فراش... گارسن!» ژ همین طور که روزنامه ها را دوباره تا می کند، به خود می گوید: «من کی خودم بوده ام؟» «درست وقتی که شلیک می کردم. درین لحظه بوده که، برای آقای لویی، به نوبه خودم، ژ بوده ام.» »

از منظر شخصیت پردازی، این رمان تناقض جالبی را در معرض دید تماشاگر می گذارد: در ابتدای رمان یک عملیات تروریستی در محل عبور ژ انجام می شود و طی آن یک نارنجک که به گردن سگی بسته شده، منفجر شده و چند نفر را به کام مرگ می فرستد. این اتفاق موجب شکل گیری اتفاقات بد در درون ژ می شود. جالب است که ژ به روش صید از راه دور به مدد تفنگ دوربین دارش عادت دارد و کشتن یک جمع به غیر از هدف اصلی را کاری غیر اخلاقی می داند. او همچنین استفاده از یک سگ بی گناه را برای عملیات کشتار جمعی، دور از اخلاق انسانی و حرفه ای می داند. همین اتفاق او را عصبی کرده و موجب رعشه دست چپش می شود.

تناقض دیگری که در این رمان پیش روی مخاطب قرار می گیرد، زندگی ژ است. او یک قاتل خونسرد است که افرادی را بدون پرس و جو از سر راه عده ای برمی دارد ولی بعد از اتمام عملیات و استفاده از هویت های جعلی، یک زندگی عادی و بی سر و صدا دارد و کاملا تنها زندگی می کند. او باغچه ای دارد و تا لحظه ورود سگ مورد نظر به زندگی اش، با خودش و تنهایی اش، طرف است. ورود رمولوس به زندگی ژ، همه معادلات را به هم می زند و موجب شکل گیری اتفاق جالبی در نوشتن این رمان می شود؛ نویسندگان برای سگ هم شخصیت قائل شده و رفتار و حرکات یک سگ را با توصیفات موشکافانه ای روایت می کنند: « دست ژ سر سگ را باز هم به پهلوی خودش نزدیک تر می کند. صدایش لحن عجیبی گرفته که خواب آلودگی آن را تا حدی نامفهوم می سازد. او می گوید: «می بینی؟ تو واقعا شبیه منی...مگه نه؟ بی گناه، خلاصه. مثل تو! به همون اندازه تو! هر دو تامون بی گناهیم.» »

شخصیت راوی داستان، در فرازی که مشغول تشریح درونیات ژ است، به مساله تشابه این آدم کش با شخصیت رمولوس می پردازد و آن ها را به نوعی برادر یک دیگر می داند: « او هم از یک سگدانی بیرون آمده است؛ جایی که ناگزیر بوده مبارزه کند و گاز بگیرد. در یک معنی او برادر رمولوس است. و حالا پلیس هر دوشان را تعقیب می کند. »

پایان بندی رمان نیز جالب است و یک تراژدی به تمام معناست. اگر ژ را شخصیت بد ماجرا ندانیم و او را تنها یک قربانی شرایط ارزیابی کنیم، در پایان رمان، او و رمولوس ، در کنار شخصیت بد ماجرا که همه نخ ها با دست او تکان می خورده، روی زمین در خون خود می غلتند.

صادق وفایی

تبلیغات

داغ ترین اخبار

تبلیغات

جدیدترین اخبار